X
تبلیغات
همکلاسی سلام
یادداشتهای بچه های گروه جامعه شناسی(خدمات اجتماعی) ورودی 83 دانشگاه تربیت معلم تهران

-

اینقدر نگوییم گل ها خار دارند،بگوییم خارها گل دارند.

----------------------------------------------------------

-قدر زمان حال را بدانید که گذشته هرگز برنمی گردد و آینده شاید نیاید.(گالیله)

 

 

-اگر صخره در مسیر رود نبود ،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.

----------------------------------------------------------

-افراد شجاع فرصت می آفرینند .ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند.(گوته)

----------------------------------------------------------

-هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)

----------------------------------------------------------

 

-آنچنان کار کن که گویی تا ابد زندگی خواهی کرد و آنچنان زندگی کن که گویی همین فردا

خواهی مرد.(حدیث شریف)

----------------------------------------------------------

-هر انسانی مرتکب اشتباه می شود ؛اما فقط انسان های احمق اشتباه خود را تکرار می کنند.(سیسرون)

----------------------------------------------------------

-خداوند از ما نمی خواهد کارهای بزرگ را به ثمر برسانیم .او فقط از ما می خواهد کارهای

کوچک را با عشقی شگرف انجام دهیم.(مادر ترزا)

----------------------------------------------------------

-تمامی آنچه بدان نیاز دارید تا به وسیله آن به رویاهای خود جامه عمل بپوشانید، هم اکنون

از آن شماست.

----------------------------------------------------------

-اگر تو نمی توانی باور کنی ،برای کسی که باور دارد همه چیز امکان پذیر است.(انجیل)

----------------------------------------------------------

-مشکلات مانند دست اندازهای جاده کمی از سرعتتان کم می کند، اما از جاده صاف بعد

از آن لذت خواهید برد .زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به حرکتتان ادامه دهید.

----------------------------------------------------------

-هیچ وقت به خدا نگویید من یک مشکل بزرگ دارم ،به مشکلتان بگویید من یک خدای

بزرگ دارم.

----------------------------------------------------------

-چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب آفتاب چنان می گریند که ریزش اشک ها مانع از دیدن ستاره ها می شود.

----------------------------------------------------------

-انسان مانند زمین است.برای رسیدن به خوشبختی باید سختی بکشد.زیرا اگر زمین سختی زمستان را نکشد ،بهار نمی شود.

----------------------------------------------------------

-صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و استیصال روبه رو نخواهد شد.(ناپلئون بناپارت)

----------------------------------------------------------

-کسی که شهامت قبول خطر را نداشته باشد، در زندگی به مقصود نخواهد رسید. (محمد علی كلی)

----------------------------------------------------------

-اگر در قدم اول موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنایی نداشت.(موریس مترلینگ)

 

روان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 10:43  توسط   | 


در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،

 زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
در آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا در اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند....
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت ....


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:36  توسط   | 


عجب رسمیه ، رسم زمونه
خونه‌ مون عیدا ، پر از مهمونه
می‌ رن مهمونا ، از اونا فقط
آشغال میوه ، به جا می‌مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟ خدا می‌ دونه !
جعبه خالی شیرینی هنوز
گوشه‌ی طاقچه ، پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می‌ دونه
می‌ رن مهمونا ، از اونا فقط
جعبه‌ی خالی ، به جا می‌ مونه‌ !
از بس خونه رو ، به هم می‌ ریزن
آدم مثل خر ، تو گل می‌ مونه
یکی نیست بگه ، خدا وکیلی
جای پوست پسته ، توی قندونه ؟!
قند نصفه‌ی ، عمو جون هنوز
خیس و لهیده ، ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند ، نصف دندونه !
می‌ رن مهمونا ، از اونا فقط
نصفه‌ی دندون ، به جا می‌مونه !
پسته‌ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
پرسید زیر لب ، یکی با حسرت :
که از این آجیل ، به غیر از تخمه ، واسه ما بعدها چی‌ چی می‌مونه ؟

برچسب‌ها: الهه
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1392ساعت 18:14  توسط   | 

خب مجددا سلام و از هر ۴ همکلاسی با احساس تشکر میکنم . یه پیشنهاد دارم بیایید طی این مدتی که همدیگرو ندیدیم بفرمایید چه اتفاق مهمی تو زندگیتون پیش اومده؟اعم از تحصیلی و.... من که همچنان مددکار بنیاد شهید و گوینده صدا وسیمام؟شما چی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 15:45  توسط   | 

سلام همکلاسیا

خواستم بعد از مدت زیادی بهتون سلامی بگم و ازتون بخوام اگر کسی قصوری کرده در ایجاد برخی حواشی تو وبلاگ همه رو نادیده بگیرید و اجازه بدید تنها یادگار ۴سال عزیز و تکرارنشدنی پل ارتباطیمون باشه.ازتون خواهش میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 15:30  توسط   | 

آن هنگام که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عربها بود و زندگی دختران ساعتی به طول نمی انجامید،

 نیاکان ما بلندترین شب سال، شب یلدا  شب تولد مینو الهه زن، میترا الهه خورشید را برای گرامیداشت مقام مقدس زن جشن میگرفتند.

 ایرانی باشیم .یلدا مبارک

مریم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 10:20  توسط   | 




 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 2:8  توسط   | 

سلام همکلاسی های عزیز. متاسفانه یکی از همکلاسی های ما سخت بیماره. بیایید براش دعا کنیم این چند ماهه باقیمانده رو در آرامش  به سر ببره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 15:28  توسط   | 


!
 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 23:53  توسط   | 

خارجی ها قبل از امتحان:
موفق باشی رفیق :)
.
..
...
ایرانی ها قبل از امتحان:
برسونی ها =)))
------

*
همه سیگاری ها؛ یه نفر رو میشناسن که روزی دو پاکت سیگار میکشه؛ الانم 80 سالشه!

------

*بروسلی رو کشتن،، داداشی رو کشتن، ولی تا حالا دیدی یه معتاد رو بکشن؟
نتیجه اخلاقی: ورزش بیشتر از اعتیاد برای سلامتی ضرر داره!

------


 
----
اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!
----


مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید:
- میتونم بهت اعتماد کنم ؟!
در تاریخ حتی یک مورد هم نوشته نشده که کسی در پاسخ گفته باشد : نه من صلاحیت ندارم و آدم امانت داری نیستم!
این را باید بفهمید نه اینکه بپرسید!!!
----
واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!
----
 
ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
----

وقتایی که با خودت تقلب می‌بری ، امتحان مثه آب خوردنه ، وقتی نمی‌ بری امتحان میشه در حد آزمون دکتری !

----

----

----

بدون هیچ گونه تردیدی یکی از درهای جهنم مخصوص کسانی است که بعد از گفتن یک جوک راجع بهش توضیح می دن ...
----

*اگه ورزشی به نام «سگ دو» جزو مسابقات المپیک 2012 بود، حتما ما می تونستیم خودی نشون بدیم!
----

مکالمه ای بین من و مادرم:
-مامان
- جونم
- داشتم ماست می خوردم
- نوش جونت پسرم
- ریخت رو فرش
- کوفت بخوری نکبت...

----

*از این بوگیرهای توالت که اسانس کاپوچینو و یا قهوه داره اصلا نخرید، چون وقتی که میرید کافی شاپ تا براتون قهوه و یا نسکافه میارن، خاطرات زنده می شه!
----

*بچه که بودیم، هرکی ما رو میدید لپ هامون رو می کشید. میگفت عروس / داماد من میشی خوشگله؟ حالا که بزرگ شدیم و به شما نیاز داریم. کجا هستین پس؟!

----


*هر وقت از تنهایی لذت نمی برید ازدواج کنید آن وقت حتما از تنهایی لذت می برین!
----

ظهر تو خونه دراز کشيده بودم و
TV ميديدم
که متوجه شدم که يه نفر از تو کوچه داره
اسممو با بلندگو صدا ميزنه
اولش فکر کردم شايد با کس ديگه ايي کار داشته باشه اما
بعد از چند ثانيه اسم و فاميلو با هم صدا زد
رفتم تو کوچه ديدم يه وانت سبزي فروشي
جلو در خونه ايستاده بهش گفتم منو از کجا ميشناسي
گفت مامانت سر کوچه ازم
سبزي خريدو گفت بيام اينجا صدات کنم که بياي بگيري.
آخه ببین چطور با آبرو آدم بازي ميكننننننننننننننننننننننننننننن
----
*نمی دونم چرا هر وقت من کلید موفقیت رو پیدا می کنم یه نفر قفل رو عوض کرده!
-----



*توصیه به پدران و مادران گرامی: وقتی بچه تون اومد خونه عطر زده بود، آدامس هم می جویید، هیچوقت ازش نپرسین: سیگار کشیدی؟ مستقیم بزنین زیر گوشش
----
----

در آستانه امتحانات :دی
زمزمه های دانشجویان شب قبل از امتحان:
خب!
این که نمیاد...
اینم که بلدم...
دیگه وقت خوابه...
----
----
----


----
دقت کردین فقط یه ایرانی میتونه بعد از چند روز
کنگر خوردن و لنگر انداختن و استراحت ،
بگه : آخیش . . . هیچ جا خونه خود آدم نمیشه
----


----
بعضی وقتها عقل آدم یه چیز میگه و دلش یه چیز دیگه
اصلاً هر دو شون غلط کردن آدم باید ببینه زنش چی میگه...!!!
------


----

زوج خوشبخت : زن لال ـ مرد کر
زوج غریبه : زن کارمند ـ مرد کارمند
زوج مبارز : زن با سواد ـ مرد بیسواد
زوج با تفاهم : زن زشت ـ مرد زشت
زوج شکاک : زن خوشگل ـ مرد خوشتیپ
... زوج بدبخت : زن پولدار ـ مرد بی پول
زوج عاقل : زن مجرد ـ مرد مجرد
زوج ایده آل :یافت نمی شود ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 23:20  توسط   | 

 پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند.....

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....

او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

 

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 16:10  توسط   | 

مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار زنده به گور بشی
با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز! (با راکت اسپک میزنند!!!)
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت !
طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه…
من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میری پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را :
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش
) مسکن ورستوران و لباس برند و(!…
دیگه انتظار نداشته باش که :
از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ….دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده
یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک

دکتر علیرضا شیری – روانشناس

الهه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 0:46  توسط   | 

شلوغ بود و تا چشم کار میکرد سیاهی

انگار جنگ و نزاع سر چیز با ارزش و با اهمیتی بود

فرضم از روی اندازه جمعیت بود

لشگر گوگوریو را می ماند

به فکر فرور رفتم و یک لحظه جومونگ و اهالیش را متصور شدم

اینجا هدف والاتر از تشکیل امپراطوری چوسان قدیم بود

انگار همه چیز والا و البته بالا بود

غرق در تصور عدالت و زیرکی جومونگ بودم  که 

پیرمردی با صدای بلند گفت ! هی برو جلو دیگه...

همه صبح زود آمده بودند

این را صورت نشسته پیرزن بغل دستیم می گفت

روزه دار بودم و نای هل دادن نداشتم

اما جماعت ، جماعت هل دهنده بود.

کف پایم از شدت ایستادن زیاد جزجز می کرد

سرجایم نشستم و پیشانیم را گرفتم

تب چهل درجه را نشان می داد

دوطرف پیشانیم را برای تسکین سر دردم فشردم و بلند شدم

دنیا دور سرم چرخید و سیاهی رفت

دستم را به دیوار تکیه دادم و چشمهایم را برای دیدن بهتر مالش دادم

نه...

درست میدیدم

چیزی به نوبت من نمانده بود

انگار 5 نفر دیگر جلوی من بودند

صدا صدای آشنایی بود

انگار بارها شنیده بودم

نه... انگار همین دیروز شنیدم

گوشهایم را تیز کردم

...به هرکی پشت سرته بگو مرغ تعاونی تموم شد تا فردا...

صدا صدای آشنای بقالی سر کوچه مان بود.

و باز فردا...

(دکتر شریعتی در صف مرغ شرکتی)

عباس

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 12:32  توسط   | 

بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلب جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید


زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن....

            (فریدون فروغی )

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 18:47  توسط   | 

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 18:37  توسط   | 

از مرگ نترسید 

از این بترسید که وقتی زنده اید

چیزی درون شما بمیرد

به نام " انسانیت "

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 15:31  توسط   | 

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود
را روبروی دانشجویان
  خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته
برداشت
  و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس
  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه
رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار
گرفتند؛
  سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی
موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب
البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا
ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات
داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می
کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که
متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف
مهمترین چیزها در زندگی شما هستند
خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،
سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای
دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه
تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی
برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما
همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر
جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به
چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان
بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان
به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،
موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که
به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه
در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
حالا با من یک قهوه میخوری؟
این را برای همه دوستای خوبتون بفرستید تا بدونند که اونا توپهای گلف
هستند نه ماسه

عباس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 18:50  توسط   | 

در پي درخواست وزير آموزش و پرورش براي جداسازي كتاب درسي دختران و پسران ،‌ داستان دهقان فداكار در كتاب درسي دختران به صغراي فداكار تبديل شد .

داستان جديد:
 

سرپرست وزارت آموزش و پرورش می گوید: کتاب های درسی دختران و پسران باید جدا بشود. البته اینکه چرا خداوند بزرگوار برای دختران و پسران و مردان و زنان یک کتاب فرستاده از اسرار است و اسرار را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش می داند و نه دختران و پسران.

احتمالا در کتاب درسی دختران داستان دهقان فداکار اینگونه خواهد شد:

 

صغرا خانم فداکار

صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش ببندد  به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید شدند.

 

انا لله و انا الیه راجعون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 16:54  توسط   | 

علوفه ی حیوانات کم و کم تر میشد ... 

همه به جان هم افتاده بودند ...

 سگ ها به جای نگهبانی به آزار و اذیت جوجه ها میپرداختند ...

 پیر مرد دوره گرد خبر از زمستانی سخت آورده بود ...

 صاحبان زمین های کوچک همسایه هرکدام به تصرف قسمتی از مزرعه مشغول بودند ... 

دیگر ادای احترام به یادبود موسس مزرعه نه بخاطر احترام و اعتقاد بلکه از سر اجبار بود ...

 هر روز گوسفندان بیشتری به کشتارگاه برده میشدند ... 

و صاحب مزرعه از دسیسه های دشمنی خونخوار به نام گرگ با عنوان سر منشا تمامی مشکلات سخن میگفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 10:30  توسط   | 


ما گناه نکرده ایم آنگونه می اندیشیم که برای دیگران

غیر قابل لمس است .... حتی اگر آنها در اکثریت ِ خویش بمانند

 معیار ِ تعیین جهالت ما / تکثر ِ هم فکر آنها نیست

خودت را تا می توانی و نمی توانند باور کن ...

زندگی باید قابلیت پذیرش سر کشی های تو را هم داشته باشد

وقتی ادعایش به ادامه در دنیای دیگر هم ختم می شود ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 16:3  توسط   |